تبلیغات
پیش دبستانی صنوبر
جشن پایان سال پیش دبستانی صنوبر روز 5 شنبه در مهدمان برگزار شد.در این جشن نوگلان عزیزمان برنامه هایشان را به قرار زیر اجرا نمودند.

تلاوت قرآن مجید توسط نوآموزان خانم امینی انجام شد سپس شکوفه های کلاس خاله مینا سرود جمهوری اسلامی را اجرا  نمودند.
سپس برنامه های زیر به ترتیب اجراشد.


                                                       نمایش وشعر خانواده 


                            نمایش فصل ها


                      شعر فارغ التحصیلی


                                 شعرروز پدر


مسابقه آواز برای پدران

                

اهدای پایان نامه و عکس به نوآموزان



سپس از مربیان و کمک مربیان عزیز قدردانی شد و به رسم یادبود هدیه ای ناقابل تقدیم شان کردیم .همچنین از رئیس انجمن اولیامربیان سرکارخانم "مرضیه اسماعیلی" نیز قدردانی و به رسم یادبود یک جلد کلام الله مجید تقدیم شد.
در پایان جشن نوآموزان با پدرو مادر و مربی هایشان عکس های یادگاری گرفتند.





جادارد که از مربیان کلاس خانم امینی و خاله مینا و کمک مربیان خانم شیرین خسروی زاده و خاله مریم که برای جشن زحمت بسیار کشیدند تشکر نمایم .



[ جمعه 2 خرداد 1393 ] [ 01:48 ب.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]


از کلیه پدران و مادران نوگلان عزیز دعوت می شود تا در جشن پایان سال نوآموزان که در روز 5شنبه 1/3/93 ساعت 5:30 بعدازظهر در محل پیش دبستانی صنوبر برگزار می شود حضور بهم رسانید.


[ پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 ] [ 06:41 ب.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]


پسر به بابا : بابا میشه بپرسم شما ساعتی چقدر پول در میارین ؟
.
.

.
.
.

پدر : تو نباید دخالت کنی توی این مسائل ! ولی من ساعتی ۱۰ هزار تومان در میاریم.
پسر : بابا میشه ۵ هزار تومان ازت قرض بگیرم ؟
پدر : برای این پرسیدی ؟ نه نمیشه تو پول نیاز نداری ( با حالت عصبی )
پسر بدون اینکه چیزی بگه سرشو میندازه زیر و میره توی اتاقش … پدر با خودش فکر کرد “چرا من عصبانی شدم ؟ ” باید بفهمم واسه ی چی بچه ی ۱۰ ساله ۵ هزار تومن پول میخواد !
در اتاق پسر باز شد …
پدر : پسرم ببخشید عصبانی شدم بیا این ۵ هزار تومن اما اول بهم بگو واسه ی چی میخوای این پولو؟
پسر در حالی که ۴ هزار تومن پول از زیر بالشتش بیرون میاورد … : پدر پولم کمه … میشه بهم تخفیف بدی ؟
پدر با تعجب : تخفیف ؟ واسه ی چی ؟
پسر : میشه بجای ۱۰ هزار تومن ۹ هزار تومن بگیرین و ۱ ساعت مال من باشی فردا شب ؟ میخوام فردا شب با هم شام بخوریم …
پدر سرشو زیر انداخت و اشک از چشماش سرازیر شد…crying

[ سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 ] [ 09:50 ق.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]




[ دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]


امروز بچه ها در مهد مواد لازم برای تهیه ی الویه را آوردند تا باهمکاری و مشارکت یکدیگر الویه درست کنند.
همه ی بچه های صنوبر در پخت الویه مشارکت نمودند و در پایان دست پخت خودشان را نوش جان کردند. از مادران و مربیان عزیز که خیلی زحمت کشیدند تشکر میکنم.





[ یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]


یه روزکه  هواخوب بود بچه ها میز و صندلی هاشون را به حیاط بردند .مربی هاشون بهشون گفتند چون واحدکار حیوانات  هستیم حیوان درست کنند. وقتی که کارشون تمام شد گذاشتند تاخشک بشه و روز بعد با گواش رنگ زدند.




[ دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]





















[ دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 ] [ 04:13 ب.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]




[ یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]



چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر ی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . معلمش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی شاگردش لذت میبرد. معلم ناگهان تمساحی را دید که به سوی شاگردش شنا میکند. معلم وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد شاگردش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود

تمساح با یک چرخش پاهای پسر را گرفت تا زیر آب بکشد. معلم از راه رسید و از روی اسکله بازوی شاگردش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق معلم به شاگردش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در كام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد معلم را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای معلمش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق معلمم هستند ...

[ جمعه 12 اردیبهشت 1393 ] [ 05:51 ب.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]


خانم امینی مربی مقیدکلاس پیش دبستانی ها بچه ها را با نماز خواندن آشنا کردندو بچه ها بطور مرتب در اردیبهشت ماه هفته ای 2روز در مهد نماز به پا می دارند.



[ یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 ] [ 06:22 ب.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]


کاردستی این هفته بچه های خاله مینا جوجه در قفس بود که بچه های زرنگ ما توانستند خیلی زیبا کارشان را انجام دهند.







[ جمعه 5 اردیبهشت 1393 ] [ 06:12 ب.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]


در روز  2 اردیبهشت در مهدمان جشن تولد دسته جمعی برای بچه ها گرفتیم.



[ چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 ] [ 08:34 ق.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]


31 فروردین ولادت فاطمه زهرا(س) را در مهدجشن گرفتیم.مادر نوآموزان را دعوت کردیم
غنچه های صنوبر شعر روز مادر  را که با مربیان عزیزشان تمرین کرده بودند خواندند و کاردستی های زیبایشان را که با عشق درست کرده بودند به مادران فداکارشان تقدیم نمودند.



[ دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]




[ یکشنبه 31 فروردین 1393 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]


پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!

پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.







[ شنبه 30 فروردین 1393 ] [ 06:58 ب.ظ ] [ پیش دبستانی صنوبر ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 6 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه